سيد محمد باقر برقعى
663
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بگلزار ار نهم پا خار گردد * تمام نوش عالم گشته نيشم * * * الهى هيچكس حيران مگردان * به كار خويش سرگردان مگردان كسى را چون من بيچاره در دهر * دچار درد بىدرمان مگردان * * * شبى با دل بگفتم محرمانه * كه اى همدردم اى يار يگانه چرا اينگونه محزون و غمينى * بگفت از دست خوبان زمانه * * * بتا در خواب و بيدارى تو بينم * بمستى و به هوشيارى تو بينم نمىگردى تو آنى از نظر دور * بشادى و گرفتارى تو بينم * * * دلم مىخواست روى يار بيند * رخ زيباى آن دلدار بيند سراپا گشت ديده تا تواند * جمال آن بت عيار بيند * * * دل من طالب ديدار ياره * چو زلف يار دائم بىقراره بود هر درد را درمانى آخر * دل مسكين ما درمان نداره * * * دلا معشوق آمد ديده وا كن * ز جا برخيز و غوغائى به پا كن بمردم عشقبازى را بياموز * فداكن خويش را يعنى چو ما كن * * * خوشا آن دم كه يار از در درآيد * چو جان آن نازنين اندر برآيد ولى دانم كه آن خورشيد تابان * درآيد چون ، روان از تن برآيد